شاید کسی نبرد خــــدا را چه دیـــدی
با کهنه پیرهن، نه خداحافظی مکن 
قالب وبلاگ
چون همه دست‌به‌قلم‌شدن برای روزگار شاهد و کلاس، با توجه به مشغله امتحان‌ها و دندون دردهام و متعلقات آن و شلوغی روزها، تازه الان ذهنم باز شد تا کمی بنویسم:

بسم الله

اول دبیرستان شیمی‌ام رو ترم اول با سلام و صلوات شدم 14، اماترم دوم شدم 19 و فیزیک هم که کشوری بود شدم 18، اما ریاضی 14 اون هم با کلی زحمت‌های زیاد دختر خالم(امیدوارم بخونه این پست رو)، برای همین ریاضی دوست نداشتم و همین انسانی رو مردونه انتخاب کردم.

روزگار دبیرستان به کنار... روزگار کنکور::

زمستون کنکور رو زیاد می‌خوندم، از بعد از عید دیگه (با دوستم) زدیم تو خط بیرون رفتن و نخوندن به نسبت قبل، آزمون سنجش آخرم 1000 تا بیشتر از سنجش قبلی شد و این بود که به اصطلاح افسردگی گرفتم و کلی باهام صحبت کردن تا من امید بگیرم.

شب قبل کنکور دعوت داشتیم و فرداش، کنکورمون رو با دوستای مخصوص اکیپ کنکور باهم بودیم و باهم هم برگشتیم.

انتخاب رشته رو رفتیم دانشگاه امیر کبیر (خیابان رشت)، دانشگاه‌شون ارتفاع زیاد داشت، قصدم شبانه نبود و هرچی مشاور می‌گفت من می‌گفتم نمی‌خوام! آخر سر مشاور گفت پس چرا اومدی مشاوره؟! دیگه قبول کردم و شبانه‌ها رو بعد از روزانه هر رشته زدم.

رشته علوم اجتماعی رو نیز اولین رشته بعد از انتخاب‌های فضایی زدم، مردم شناسی تهران رو اول زدم و بعدش دیگه به ترتیب علوم اجتماعی‌های دانشگاه‌ها روزانه و سپس شبانه زدم، بعد از آن الهیات و ... بود.

نیمه ماه مبارک تولد امام حسن (ع) بود و بیرون رفتن‌های ما ادامه داشت و زمان مصاحبه دوستم گفت نرو ولش کن بیا بریم پارک! اما خودم مهم بود برام و اومدم مصاحبه.

از جایی که قبل از کنکور هم کافی‌نت بودم و کارهای اینترنتی بچه‌ها رو من انجام می‌دادم، شب جواب نهایی هم تا نیم ساعت فرصت فکر کردن به خودم رو نداشتم و جواب بچه‌ها رو نگاه می‌کردم.

جواب خودمو وقتی دیدم که فقط دیدم و باز هم فرصت فکر نداشتم چون باید مسجد می‌رفتیم، داخل مسجد هم عکس العملی نداشتم از شاهدش و رشتم راضی بودم فقط شبانه بود! اما درهرصورت راضی بودم چون بحث چادر بود.

========

فکر کنم تا اینجا فعلا بسه، تا ذهنم بازم یاری کنه و بیشتر بنویسم!

[ هفتم تیر 1393 ] [ 15:57 ] [ می‌نویسم ]
اگه امسال حرمت رو نبینم فکر نمی‌کنم نفسی برام بمونه

روز و شبم به امید دیدن ضریحت می‌گذره، هرچند پــستم امــا دلتـنگی؛ پستی سرش نمیشه

+ به بیداری اگر قابل نباشم بیا مرا امشب در خواب ارباب

[ پنجم تیر 1393 ] [ 13:12 ] [ می‌نویسم ]
کــــــاش برسد به دست ما هم..

صلی الله علیک یا ابا عبدالله

میون این همه فریب دنیایی یک لحظه با تو بودن خوش است، پس خوشا راهی که پایانش تو باشی

جا مانده ها را در یابید

خوش به حال هرکسی که به زودی زیارتشون میکنه نه مایی که انتظار ماه های رسیدن داریم.

[ بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:52 ] [ می‌نویسم ]

ای نازنین بناز

خریــــدار

زینب است

[ بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 23:37 ] [ می‌نویسم ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

بی‌شک گدای خانه‌ات آقا شود، حسین
هر قطره زود پیش تو دریا شود، حسین!

فیض گدایی تو به هر کس نمی‌رسد
باید که زیر نامه‌اش امضا شود: "حسین"

هر کس شنید کار گنهکار با شماست
خواهد که رو سیاه دو دنیا شود، حسین

وقتی که درب خانه‌ی لطف تو در دل است
ما سینه می‌زنیم که در وا شود، حسین!

در روضه‌ها به قرب خداوند می‌رسیم
شب‌های هیئتت شب احیا شود، حسین

آقا جوان سینه زنت حاجتش شده:
در کاروان کرب و بلا جا شود، حسین

از کودکی‌م تا دم مرگ‌م به روی لب
تنها حسین بوده و تنها شود: حسین

ای کاش وقت مردن من! وقت احتضار
ذکر مدام بر لبم آنجا شود: "حسین..."

"از حـسـین خواسته‌ام تا شاید؛ بگذارد که غـلامش بشوم..."

جوونیم به فدات حسین ابی عبدالله
امکانات وب